خبر کوتاه بود: امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

(سایه)
خبر
کوتاه بود
اعدام
شان کردند!
خروش
دخترک برخاست
لبش
لرزید
دو
چشم خستهاش از اشک پر شد
گریه
را سر داد
و
من با کوششی پر درد
اشکم
را نهان کردم
چرا
اعدامشان کردند؟
میپرسد
ز من، با چشم اشکآلود
عزیزم،
دخترم
آنجا
شگفتانگیز دنیاییست
دروغ
و دشمنی فرمانروایی میکند آنجا
طلا،
این کیمیای خون انسانها
خدایی
میکند آنجا
شگفتانگیز
دنیاییست
که
همچون قرنهای دور
هنوز
از ننگ آزار سیاهان، دامن آلودهست
در
آنجا حق و انسان حرفهای پوچ و بیهودهست
در
آنجا رهزنی، آدمکشی، خون ریزی آزادست
و
دست و پای آزادی در زنجیر
عزیزم،
دخترم
آنان
برای دشمنی با من
برای
دشمنی با تو
برای
دشمنی با راستی اعدام شان کردند
و
هنگامی که یاران
با
سرود زندگی بر لب
به
سوی مرگ میرفتند
امید
آشنا میزد چو گل در چشمشان لبخند
به
شوق زندگی، آواز میخواندند
و
تا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
پاک
کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز
تو
در من زندهای، من در تو
ما
هرگز نمیمیریم
من
و تو با هزارانِ دگر
این
راه را دنبال میگیریم
از
آن ماست پیروزی
از
آن ماست فردا
با
همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار
دنیا رو به آبادیست
و
هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز
نوید
روز آزادیست.