سرودی در بهار: فریدون مشیری
سرودی در بهار

فریدون مشیری
پرستوهای شب پرواز کردند
قناری ها سرودی ساز کردند
سحرخیزان شهر روشنایی
همه دروازه ها را باز کردند
شقایق ها سر از بستر کشیدند
شراب صبحدم را سرکشیدند
کبوترهای زرین بال خورشید
به سوی آسمان ها پر کشیدند
عروس گل سر و رویی بیاراست
خروش بلبلان از باغ برخاست
مرا بال این سبکبالان سرمست
سحرگاهان ز هر در گفتگوهاست:
-
خدا را بلبلان تنها مخوانید!
مرا هم یک نفس از خود بدانید!
هزاران قصۀ ناگفته دارم
غمم را بشنوید از خود مرانید!
شما دانید و من کاین ناله از چیست
چه دردست این که در هر سینه ای نیست!
ندانم آنکه سرشار از غم عشق
جدایی را تحمل می کند کیست؟
مرا آن نازنین از یاد برده
به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته اندوهم شکفته
دلم مرده تن و جانم
فسرده
اگر من لاله ای بودم به باغی
نسیمی می گرفت از من سراغی
دریغا لالۀ این شوره زارم
ندارم همدمی جز درد و داغی!
دل من جام لبریز از صفا بود
ازین دلها ازین دلها جدا بود
شکستندش به خودخواهی شکستند
خطا بود آن محبت ها خطا بود
خدا را بلبلان تنها مخوانید!
مرا هم یک نفس از خود بدانید
هزاران قصۀ ناگفته دارم
غمم را بشنوید، از خود مرانید