حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

(دفتر اول مثنوی معنوی مولانای بلخی، از صفحۀ 17 به بعد، به تصحیحِ نیکُلسُون) 


بود بقالی و وی را طوطیی

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبانِ دکان

نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بُدی

در نوای طوطیان حاذق بُدی

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه‌ای برجست ناگه در دکان

بهر موشی، طوطیک از بهرِ جان

جَست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغنِ گُل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

بر دکان بنشست فارغ خواجه ‌وَش

دید پر روغن دکان و جامه چرب

بر سرش زد گشت طوطی کَل ز ضَرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد

مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ

کآفتابِ نعمتم شد زیرِ میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان

چون زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را

تا بیابد نطقِ مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار

بر دکان بنشسته بُد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون شِگُفت

تا که باشد اندر آید او بگفت

جَولَقی سَر برهنه می‌گذشت

با سر بی مو چو پُشتِ طاس و طشت

طوطی اندر گفت آمد در زمان

بانگ بر درویش زد که هی فلان

کز چه ای کَل با کَلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر...

ــــــــــــــــــ

کَل = کچل. جَولَقی (معربِ جولخی) = ژنده پوش، قلندر، پشمینه پوش