بانوی رؤیاهای من

فریدون مشیری

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم
الماس اشك شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سرا پایت كنم
بنشین كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت كنم
بنشینم و بنشانمت آنسان كه خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت كنم
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری كه بس! غمگین تماشایت كنم
تا كهكشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم
با همزمانی همدلی جان را هم آوایت كنم
ای عطر و نور توأمان یك دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین كمان بانوی رویایت كنم
بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من ، تا كی تمنایت كنم ؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساحل افتاده

ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت:
هستم اگر می روم گر نروم نیستم (محمد اقبال لاهوری)

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند.

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

وآن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند.

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- «موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست!
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست!

«هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست».

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند؟

گفت : « به پايان راه، هر دو به هم مي رسند!»

عمر گذر كرده را غرق تماشا شدم

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر مي روم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم!

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است!

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است!