رازِ آن چشم

حسین منزوی

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن

بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن
یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن
شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن
دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن
صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
بارانِ منِ خاک شو و بارورم کن
افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لبِ شیرین شکرم کن
پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن
شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از تو دم زدم

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 
با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
 
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
 
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 
تا كور سوی اختركان بشكند همه
 
از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 
تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
 
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم