دو غزل از: حسین منزوی

حسین منزوی
راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن
یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن
شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن
دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن
صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
بارانِ منِ خاک شو و بارورم کن
افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لبِ شیرین شکرم کن
پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن
شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از تو دم زدم
تا صبحدم به یاد تو شب را
قدم زدم
آتش
گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با
آسمان مفاخره كردیم تا سحر
او از
ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب
بر شب تب كرده خط كشید
من برق
چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور
سوی اختركان بشكند همه
از نام
تو به بام افق ها ، علمزدم
با
وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم
قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه
را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها
به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق
چون نسیم به خاكسترم وزد
شك از
تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام
مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه
قرعه ی قسمت به غم زدم