«درین شب ها» برای اخوان ثالث؛ «از بودن و سرودن» دو شعر از شفیعی کدکنی
درین شب ها (برای اخوان ثالث)

شفیعی کدکنی
درین
شبها
که گل
از برگ و
برگ از
باد و
باد از
ابر میترسد
درین
شبها
که هر
آیینه با تصویر بیگانهست
و
پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را
چنین
بیدار و دریاوار
تویی
تنها که میخوانی.
تویی
تنها که میخوانی
رثای
قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی
تنها که میفهمی
زبان و
رمز آواز چگور ناامیدان را.
بر آن
شاخ بلند ای نغمهساز باغ بیبرگی
بمان
تا بشنوند از شور آوازت
درختانی
که اینک در جوانههای خرد باغ در خواب اند
بمان
تا دشتهای روشن آیینهها،
گلهای
جوباران
تمام
نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز
تو دریابند.
تو
غمگینتر سرود حسرت و چاووش این ایام،
تو
بارانیترین ابری که میگرید
به باغ
مزدک و زرتشت،
تو
عصیانیترین خشمی که میجوشد
ز جام
و ساغر خیام.
درین
شبها
که گل
از برگ و
برگ از
باد و
باد از
ابر و
ابر از
خویش میترسد
و
پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را
درین
آفاق ظلمانی
چنین
بیدار و دریاوار
تویی
تنها که میخوانی.
۱۳۴۶/۶/۲۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح
آمده ست برخیز
بانگ
خروس گوید
وین خواب
و خستگی را
در شط
شب رها کن
مستان
نیم شب را
رندان
تشنه لب را
بار
دگر به فریاد
در
کوچه ها صدا کن
خواب
دریچه ها را
با
نعره سنگ بشکن
بار
دگر به شادی
دروازه
های شب را
رو بر
سپیده
وا کن
بانگ
خروس گوید
فریاد
شوق بفکن
زندان
واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز
عاشقان
را
مهمان
کوچه ها کن
زین بر
نسیم بگذار
تا
بگذری از این بحر
وز آن
دو روزن صبح
در
کوچه باغ مستی
باران
صبحدم را
بر
شاخه ی اقاقی
آیینه
ی خدا کن
بنگر
جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان
تار و پود چرکین
باغ
عقیم دیروز
اینک
جوانه
آورد
بنگر
به نسترن ها
بر
شانه های دیوار
خواب
بنفشگان را
با
نغمه ای در آمیز
و
اشراق صبحدم را
در شعر
جویباران
از
بودن و سرودن
تفسیری
آشنا کن
بیداری
زمان را
با من
بخوان به فریاد
ور مرد
خواب و خفتی
رو
سر بنه به بالین