آمد بهار

خاقانی

آمد بهار و بخت كه عشرت فزا شود
از هر طرف هزار گل فتح وا شود
گلشن شود نشیمن سلطان نوبهار
چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود
كان زر و جواهر بحر در و گهر
شد جمع تا نشیمن بحر سخا شود
برگش زمرد است و گلش لعل آبدار
گلزار تخت شه كه بر آب بقا شود
توران سزد به پادشهی كز سر پری
لعلی به صد هزار بدخشان بها شود
شد وقت كز نسیم قدوم بهار ملك
در باغ تخت غنچه‌ ی یاقوت وا شود
عید قدم مبارك نوروز مژده داد
كامسال تازه از پی هم فتح ‌ها شود
عید مبارك است كزان پای بخت شاه
چون شاهدان ز خون عدو پرحنا شود
خاقانی عید آمد و خاقان به یمن خود
هر كار كز خدای بخواهد روا شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می ‌خور که جهان حریف جوی است        

آفاق ز سبزه تازه روی است
بر عیش زدند ناف عالم                      

اکنون که بهار نافه بوی است
از زهد کنار جوی کاین وقت                  

وقت طرب و کنار جوی است
شو خوانچه کن و چمانه در خواه     

زان یوسف ما که گرگ خوی است
گرگ آشتی است روز و شب را     

و آن بت شب و روز جنگ‌ جوی است
خاقانی گفت خاک اویم               

جان و سر او که راست گوی است
گفتی ز سگان کیست افضل          

گر هست هم از سگان اوی است

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

دست قبا در جهان نافه گشای آمده است
بر سر هر سنگ باد غالیه‌ سای آمده است
ابر مشعبد نهاد پیش طلسم بهار
هر سحر از هر شجر سحر نمای آمده است
لاله ز خون جگر در تپش آفتاب
سوخته دامن شده است لعل قبای آمده است
بلبل خوش نغمه زن هست بهار سخن
بین که عروس چمن جلوه نمای آمده است
فاخته در بزم باغ گوئی خاقانی است
در سر هر شاخسار شعر سرای آمده است