زلزله

مهدی سهیلی

همدرد و همسوگ با هم میهنانِ آذری ام

در سالِ 431 نیز زلزله ای تبریز را ویران کرد و بیش از چهل هزار انسان کُشته شدند و قطران تبریزی در این سوگِ بزرگ سرود:
بود محال تو را داشتن امید مجال
به عالمی که نباشد همیشه بر یک حال
کسی که رسته بُد از مویه گشته بود چو موی
کسی که جسته بُد از ناله مانده بود چو نال
یکی نبود که گوید به دیگری که: مموی

یکی نبود که گوید به دیگری که: منال... (رضا بی شتاب)

ـــــــــــــــــــــــــــ

زلزله

لبخندها فسرد

پیوندها گسست

آوای لای لای زنان در گلو شكست

گلبرگ آرزوی جوانان بخاك ریخت

جغد فراق بر سر ویرانه ها نشست

از خشم زلزله-

پوپك،شكسته بال به صحرا پرید و رفت

گلبانگ نغمه در رگ نای شبان فسرد

هر كلبه گور شود

عشق و امید،مرد

***

در پهندشت خاك كه اقلیم مرگهاست

با پای ناتوان و نفسهای سوخته

هر سو دوان دوان-

افسرده كودكان زپی مادران خویش

دلدادگان دشت-

سرداده اند گریه پی دلبران خویش

***

در جستجوی دختر خود مادری غمین

با صد تلاش پنجه فرو میبرد به خاك

او بود و دختری كه جز او آرزو نداشت

اماچه سود؟دختر او،آرزوی او-

خفته است در درون یكی تیره گون مغاك

***

بس كودكان كه رنگ یتیمی گرفته اند

بس مادران به خاك غریبی نشسته اند

بس شهرها كه گور هزاران امید شد

شام سیاه غم به سر شهر خیمه زد

آه غریب غمزدگان شكسته دل-

بالا گرفت و هاله ی ابری سپید شد

***

آن كومه ها كه پرتو عشق و امید داشت-

غیر از مغاك نیست

آن كلبه ها كه خانه ی دلهای پاك بود-

جز تل خاك نیست

این گفته بر لبان همه بازمانده هاست:

كای دست آفتاب!-

دیگر مپاش گرد طلا در فضای شهر

ای ماه نقره رنگ!

دیگر مریز نقره به ویرانه های ده

ما را دگر نیاز به خورشید وماه نیست

دیگر نصیب مردم خاموش این دیار

غیر از شبان تیره و روز سیاه نیست

خشكید چشمه ها و بجز چشمه های اشك-

در دشت ما نماند

افسرد نغمه ها و بجز وای وای جغد-

در روستا نماند

***

دیگر حدیث غربت و تنها نشستن است

یاران خوش سخن همگی بی زبان شدند

آنان كه بود بر لبشان داستان عشق-

خود «داستان» شدند

***

این گفته بر لبان همه بازمانده ماست:

هان،ای زمین دشت!

ما را تو در فراق عزیزان نشانده ای

ما را تو در بلای غریبی كشانده ای

ما داغدیده ایم

با داغدیدگی همه دلبسته ی توایم

زینجا نمی رویم

این دشت،خوابگاه جوانان دهكده است

این خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست

ما با خلوص بر همه جا بوسه می زنیم

اینجا مقدس است

این دشت عشق هاست

***

هر سبزه ای كه بردمد از دامن كویر-

گیسوی دختریست كه در خاك خفته است

هر لاله ای كه سرزند ازدشت سوخته-

داغ دل زنی ست كه غمناك خفته است

اما تو ای زمین

ای زادگاه ما!

ما باتو دوستیم

زین پس شرار قهر به بنیاد ما مزن

ما را چنانكه رفت اسیر بلا مكن

این كلبه ها كه خانه ی امید و آرزوست-

ویرانسرا مكن

ور خشم می كنی

ویرانه كن عمارت هر قریه را ولی-

مارا ز كودكان و عزیزان جدا مكن