داستان| مقاله | نقد و کتابخانه| معرفی| برگ

ای عاشقان

امیر هوشنگ ابتهاج(ا.ه.سایه)

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید 

و ز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار

تا بر دمد خورشید نو ٬ شب را ز خود بیرون کنید

آن يوسفِ چون ماه را از چاهِ غم بيرون كشيد
در كلبه‌ي احزان چرا اين ناله‌ي محزون كنيد

از چشم ما آيينه‌اي در پيش آن مه رو نهيد
آن فتنه‌ي فتانه را بر خويشتن مفتون كنيد

دیوانه چون طغیان کند زنجیر زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنی

دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب

تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید

نوري براي دوستان، دودي به چشم دشمنان
من دل بر آتش مي‌نهم، اين هيمه را افزون كنيد

زين تخت و تاج سرنگون تا كي رود سيلاب خون؟
اين تخت را ويران كنيد، اين تاج را وارون كنيد

چندین که از خم در صبوح خون دل ما می رود 

ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید

...

بر سواد سنگفرش راه


با تمام خشم خویش

با تمام نفرت دیوانه وار خویش

می کشم فریاد:

ای جلاد!

ننگت باد!

آه،هنگامی که یک انسان

می کُشد انسان دیگر را،

می کُشد در خویشتن

انسان بودن را.

بشنو ای جلاد!

می رسد آخر

روز دیگر گون:

روز کیفر،

روز کین خواهی،

روز بار آوردنِ این شوره زار خون.

زیر این باران خونین

سبز خواهد گشت بذر کین.

وین کویر خشک

بارور خواهد شد از گلهای نفرین.

آه،هنگامی که خون از خشم سر کش

در تنور قلبها می گیرد آتش،

برق سرنیزه چه ناچیزست!

و خروش خلق

هنگامی که می پیچد

چون طنین رعد از آفاق تا آفاق،

چه دلاویزست!

بشنو،ای جلاد!

می خروشد خشم در شیپور،

می کوبد غضب بر طبل،

هر طرف سر می کشد عصیان

و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق

زاده می شود طوفان.

بشنو،ای جلاد!

و مپوشان چهره با دستان خون آلود!

می شناسدت به صد نقش و نشان مردم.

می درخشد زیر برق چکمه های تو

لکه های خون دامنگیر.

و به کوه و دشت پیچیدست

نام ننگین تو با هر مرده بادِ خلقِ کیفر خواه.

و به جا ماندست از خون شهیدان

بر سوادِ سنگفرشِ راه

نقش یک فریاد:

ای جلاد!

ننگت باد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 13:34  توسط رضا بی شتاب  |