|
|
|
|
|
هنگام خزان است
نقاشی : ع ج . بینام منوچهری دامغانی
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست دهقان به تعجب سر انگشت گزانست طاووس بهاری را، دنبال بکندند وین پر نگارینش بر او باز نبندند شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست بویش همه بوی سمن و مشک ببردست بنگر به ترنج ای عجبیدار که چونست چون سیم درونست و چو دینار برونست نارنج چو دو کفهی سیمین ترازو با راز به هم باز نهاده لب هر دو آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته یک پایک او را ز بن اندر بشکسته وان نار بکردار یکی حقهی ساده بر سرش یکی غالیهدانی بگشاده وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید یک دختر دوشیزه بدو رخ نماید گوید که شما دخترکان را چه رسیدهست؟ تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیدهست؟ تا مادرتان گفت که من بچه بزادم کس را به مثل سوی شما بار ندادم امروز همی بینمتان بارگرفته پستانکتان شیر به خروار گرفته من نیز مکافات شما باز نمایم اندام شما زیر لگد خرد بسایم دهقان به درآید و فراوان نگردشان بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان از بند شبانروزی بیرون نهلدشان آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان گل بیند چندان و سمن بیند چندان گوید که شما را به چسان حال بکشتم بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم امروز به خم اندر نیکوتر از آنید حقا که بسی تازهتر و نوتر از آنید از مجلستان هرگز بیرون نگذارم من خوب مکافات شما باز گزارم آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد گوید که مرا این می مشکین نگوارد سلطان معظم ملک عادل مسعود دادهست بدو ملک جهان خالق معبود شاهی که ز مادر ملک و مهتر زادهست هرگز به تن خود به غلط در نفتادهست شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد این یافتن ملک به شمشیر نباشد امسال که جنبش کند این خسرو چالاک چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد ای شاه! تویی شاه جهان گذران را با ملک چکارست فلان را و فلان را هر کو بجز از تو به جهانداری بنشست از وقف کسان دست بباید بسزا بست جدان تو از مادر از بهر تو زادند زین دست بدان دست، به میراث تو دادند تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی ای بار خدای و ملک بار خدایان ای ملک زدایندهی هر ملکزدایان ای بار خدای همه احرار زمانه از پای افاضل تو کنی خار زمانه تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:22 توسط رضا بی شتاب
|
|
||