داستان| مقاله | نقد و کتابخانه| معرفی| برگ
ایوان مدائن

خاقانی

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینه ٔ عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله برخاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله ٔ خون گوئی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده
گر چه لب دریا هست از دجله زکات استان
گر دجله در آمیزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان

تا سلسله ٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله ، چون سلسله شد پیچان
گه گه بزبان اشک آواز ده ایوان را
تا بوکه بگوش دل پاسخ شنوی زایوان
دندانه ٔ هر قصری پندی دهدت نونو
پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماییم بدرد سر
از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل ، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم ، این رفت ستم برما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش را؟
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان؟
بر دیده ٔ من خندی کاینجا ز چه می گرید
گریند برآن دیده کاینجا نشود گریان
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نی حجره ٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این هست همان درگه کاو راز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو، شه ترکستان

پندار همان عهد است از دیده ٔ فکرت بین

در سلسله ٔ درگه ، در کوکبه ٔمیدان
از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
ای بس شه پیل افکن کافکنده بشه پیلی
شطرنجی تقدیرش درماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا
صد پند نوشت اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر خوانی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد زان گم شده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ رو کم ترکوا برخوان
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک
زیشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
زآب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد زایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی از این درگه دریوزه ٔ عبرت کن
تا از در تو زآن پس دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان
هر کس برد از مکه سبحه ز گل حمزه
پس تو زمدائن بر تسبیح گل سلمان
این بحر بصیرت بین بی شربت از او مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که زره آیند آرند ره آوردی
این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوه مسیحا دل ، دیوانه ٔ عاقل جان

ـــــــــــــــــــــ

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
درنگیرد چون نبیند دم کردار مرا
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
که سگان در دیرند خریدار مرا
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
سوخته بید منم زنگ زدای می خام
ساقی میکده به داند مقدار مرا
حجرالاسود نقد همگان را محک است
کم عیارم من از آن کرد محک‌خوار مرا
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
برهاند همه زنار من از نار مرا
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
می خوری به که روی طاعت بی‌درد کنی
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
می‌خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می‌خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
دست در گردن تیغ تو حلی‌وار مرا
از تو منت نپذیرم که ملک‌وار چو شمع
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کس مبیناد چو او مؤمن و هشیار مرا

ــــــــــــــــ

اي آتش سوداي تو خون کرده جگرها
بر باد شده در سر سوداي تو سرها 
در گلشن اميد به شاخ شجر من
گلها نشکفن
ند و برآمد نه ثمرها 
اي در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها
وي در دل زهاد ز سوز تو اثرها    
آلوده به خونابه‌ي هجر تو روان‌ها
پالوده ز انديشه‌ي وصل تو جگرها  
وي مهره‌ي اميد مرا زخم زمانه
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها  
کردم خطر و بر سر کوي تو گذشتم
بسيار کند عاشق ازين گونه خطرها  
خاقاني از آنگه که خبر يافت ز عشقت
از بيخبري او به جهان رفت خبرها

ــــــــــــــــــــــــــــ
طبع تو دمساز نيست عاشق دلسوز را
خوي تو ياري‌گر است يار بدآموز را
دستخوش تو منم دست جفا برگشاي
بر دل من برگمار تير جگردوز را  
از پي آن را که شب پرده‌ي راز من است
خواهم کز دود دل پرده کنم روز را  
ليک ز بيم رقيب وز پي نفي گمان
راه برون بسته‌ام آه درون سوز را  
دل چه شناسد که چيست قيمت سوداي تو
قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را  
گر اثر روي تو سوي گلستان رسد
باد صبا رد کند تحفه‌ي نوروز را  
تا دل خاقاني است از تو همي نگذرد
بوکه درآرد به مهر آن دل کين توز را

ــــــــــــــــــــــ
خوش خوش خرامان مي‌روي، اي شاه خوبان تا کجا
شمعي و پنهان مي‌روي پروانه جويان تا کجا؟  
ز انصاف خو واکرده‌اي، ظلم آشکارا کرده‌اي
خونريز دل‌ها کرده‌اي، خون کرده پنهان تا کجا؟  
غبغب چو طوق آويخته فرمان ز مشک انگيخته
صد شحنه را خون ريخته با طوق و فرمان تا کجا؟  
بر دل چو آتش مي‌روي تيز آمدي کش مي‌روي
درجوي جان خوش مي‌روي اي آب حيوان تا کجا؟  
طرف کله کژ بر زده گوي گريبان گم شده
بند قبا بازآمده گيسو به دامان تا کجا؟  
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند اي عجب
تو شمع پيکر نيم‌شب دل دزدي اينسان تا کجا؟  
هر لحظه ناوردي زني، جولان کني مردافکني
نه در دل تنگ مني اي تنگ ميدان تا کجا؟  
گر ره دهم فرياد را، از دم بسوزم باد را

حدي است هر بيداد را اين حد هجران تا کجا؟
 
خاقاني اينک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
اي گوشه‌ي دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ــــــــــــــــــــــ

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا
چشم و چراغ مرا جائي ئشگرف و چه جا  
جائي که هست فزون از کل کون و مکان
جائي که هست برون از وهم ما و شما  
صحن سراچه‌ي او صحراي عشق شده
جان‌هاي خلق در او رسته به جاي گيا  
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمين
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا  
دارندگان جمال از حسن او به حسد
بينندگان خيال از نور او به نوا  
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقيب
آمد رقيب و سبک در ره گرفت مرا  
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتم که هست بلي اما اليک فلا  
هم خود ز روي کرم برداشت پرده و گفت
اي پاسبان تو برو، خاقانيا تو درا

ـــــــــــــــــــــ
ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا
به زير زلف تو هر موي مسکني است مرا  
براي آنکه ز غير تو چشم بردوزم
به جاي هر مژه بر چشم سوزني است مرا  
ز بسکه بر سر کوي تو اشک ريخته‌ام
ز لعل در بر هر سنگ دامني است مرا  
فلک موافقت من کبود درپوشيد
چو ديد کز تو بهر لحظه شيوني است مرا  
از آن زمان که ز تو لاف دوستي زده‌ام
بهر کجا که رفيقي است دشمني است مرا  
هر آنکه آب من از ديده زير کاه تو ديد
يقين شناخت که بر باد خرمني است مرا  
به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقاني
اگر نه بام فلک خوش نشيمني است مرا

ـــــــــــــــــــــــ
به سرا و مجلس خود مطلب نشاني ما
چو تو بر نشان کاري چه کني نشان ما را  
گله‌ي فراق گفتم که نه نيک رفت با
به کرشمه مهر برنه پس از اين زبان ما را  
به تو درگريخت خاقاني و جان فشاند بر تو
اگرش مزيد خواهي بپذير جان ما را  
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را  
ز ميان برآر دستي مگر از ميانجي تو
به کران برد زمانه غم بي‌کران ما را  
به دو چشم آهوي تو که به دولت تو گردون
همه عبده نويسد سگ پاسبان ما را  
ز پي عماري تو چه روان کنيم مرکب
چو رکيب تو روان شد چه محل روان ما را

ـــــــــــــــــ

بر سر کرشمه از دل خبري فرست ما را
به بهاي جان از آن لب شکري فرست ما را  
به غلامي تو ما را به جهان خبر برآمد
گرهي ز زلف کم کن، کمري فرست ما را  
به بهانه‌ي حديثي بگشاي لعل نوشين
به خراج هر دو عالم، گهري فرست ما را  
به دو چشم تو که از جان اثري نماند با ما
ز نسيم جانفزايت، اثري فرست ما را  
ز پي مصاف هجران که کمان کشيد بر ما
ز وصال مردمي کن، حشري فرست ما را  
مگذار کز جفايت دل گرم ما بسوزد
ز وفا مفرحي کن، قدري فرست ما را  
به تو درگريخت خاقاني و دل فشاند بر تو
اگرش قبول کردي، خبري فرست ما را

ــــــــــــــــــــــ

گرنه عشق او قضاي آسمانستي مرا
از بلاي عشق او روزي امانستي مرا  
گر مرا روزي ز وصلش بر زمين پاي آمدي
کي همه شب دست از او بر آسمانستي مرا  
گرنه زلف پرده سوز او گشادي راز من
زير اين پرده که هستم کس چه دانستي مرا  
بر يقينم کز فراق او به جان ايمن نيم
وين نبودي گر به وصل او گمانستي مرا  
آفت جان است و آنگه در ميان جان مقيم
گرنه در جان اوستي کي باک جانستي مرا  
مرقد خاقاني از فرقد نهادي بخت من
گر به کوي او محل پاسبانستي مرا

ــــــــــــــــــ
اي پار دوست بوده و امسال آشنا
وي از سزا بريده و بگزيده ناسزا  
اي سفته در وصل تو الماس ناکسان
تا کي کني قبول، خسان را چو کهربا  
چند آوري چو شمس فلک هر شبانگهي
سر بر زمين خدمت ياران بيوفا  
آن را که خصم ماست شدي يار و همنفس
با آنکه کم ز ماست شدي يار و آشنا  
الحق سزا گزيدي و حقا که در خور است
پيش مسيح مائده و پيش خر گيا  
بوديم گوهري به تو افتاده رايگان
نشناختي تو قيمت ما از سر جفا  
بي‌ديده کي شناسد خورشيد را هنر
يا کوزه گر چه داند ياقوت را بها  
ما را قضاي بد به هواي تو درفکند
آري که هم قضاي بلا باد بر قضا  
اي کاش آتشي ز کنار اندر آمدي
نه حسن تو گذاشتي و نه هواي ما  
حکم قضاي بود و گرنه چنين بدي
خاقاني از کجا و هواي تو از کجا

ـــــــــــــــــ

درد زده است جان من ميوه‌ي جان من کجا
درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا  
دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم
اين همه اشک عاريه است اشک روان من کجا  
او ز من خراب دل کرد چو گنج پي نهان
من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا  
يار ز من گسست و من بهر موافقت کنون
بند روان گسسته‌ام انس روان من کجا  
گه گهي آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدي
گرم جگر شدم ز تب سرکه‌فشان من کجا  
روز به روز بر فلک بخشش عافيت بود
آن همه را رسيده بخش اي فلک آن من کجا  
ناله‌ي خاقاني اگر دادستان شد از فلک
ناله‌ي من نبست غم دادستان من کجا

ــــــــــــــــــ
سر به عدم درنه و ياران طلب
بوي وفا خواهي ازيشان طلب  
بر سر عالم شو و هم جنس جوي
در تک دريا رو و مرجان طلب  
مرکز خاکي نبود جاي تو
مرتبه‌ي گنبد گردان طلب  
مائده‌ي جان چو نهي در ميان
جان به ميانجي نه و مهمان طلب  
روي زمين خيل شياطين گرفت
شمع برافروز و سليمان طلب  
اي دل خاقاني مجروح خيز
اهل به دست آور و درمان طلب  
زهر سفر نوش کن اول چو خضر
پس برو و چشمه‌ي حيوان طلب  
خطه‌ي شروان نشود خيروان
خير برون از خط شروان طلب  
سنگ به قرابه‌ي خويشان فکن
خويش و قرابات دگرسان طلب  
يوسف ديدي که ز اخوة چه ديد
پشت بر اخوة کن و اخوان طلب  
مشرب شروان ز نهنگان پر است
آبخور آسان به خراسان طلب  
روي به دريا نه و چون بگذري
در طبرستان طربستان طلب  
مقصد آمال ز آمل شناس
يوسف گم کرده به گرگان طلب

ــــــــــــــــــــــــ
مست تمام آمده است بر در من نيم شب
آن بت خورشيد روي و آن مه ياقوت لب  
کوفت به آواز نرم حلقه‌ي در کاي غلام
گفتم کاين وقت کيست بر در ما اي عجب  
گفت منم آشنا گرچه نخواهي صداع
گفت منم ميهمان گرچه نکردي طلب  
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
کانيت شکاري شگرف وينت شبي بوالعجب  
کردم برجان رقم شکر شب و مدح مي
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب  
گرنه شبستي رخش کي شودي بي‌نقاب
ورنه ميستي سرش کي شودي پر شغب  
گفتم اگرچه مرا توبه درست است ليک
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب  
گفتم کز بهر خرج هديه پذيرد ز من
عارض سيمين تو اين رخ زرين سلب  
گفت که خاقانيا روي تو زرفام نيست
گفتم معذور دار زر ننمايد به شب

ـــــــــــــــــــ

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب
خاطر آسوده ازين گردش ايام بخسب  
به ريا خواب چو زاهد نبود بيداري
چند جامي بکش از باده‌ي گلفام بخسب  
در هواي چمن اي مرغ گرفتار منال
شب دراز است دمي در قفس و دام بخسب  
گر به خورشيد رخي گرم شود آغوشي
تا دم صبح قيامت ز سر شام بخسب  
بالش از خم کن و بستر بکن از لاي شراب
بگذر از ننگ مبرا بشو از نام بخسب  
همچو محمل برو آفات به غفلت بگذار
در جهان بي‌خبر از کفر وز اسلام بخسب  
نغمه‌ي من بشنو باده بکش مست بشو
شب ماه است به جانان به لب بام بخسب

ــــــــــــــــــ

کار عشق از وصل و هجران درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت  
کار، صعب آمد به همت برفزود
گوي، تيز آمد ز چوگان درگذشت  
در زمانه کار کار عشق توست
از سر اين کار نتواند درگذشت  
کي رسم در تو که رخش وصل تو
از زمانه بيست ميدان درگذشت  
فتنه‌ي عشق تو پردازد جهان
خاصه مي‌داند که سلطان درگذشت  
جوي خون دامان خاقاني گرفت
دامنش چه، کز گريبان درگذشت

ــــــــــــــــــ

پاي گريز نيست که گردون کمان‌کش است
جاي فزاع نيست که گيتي مشوش است  
ماويز در فلک که نه بس چرب مشرب است
برخيز از جهان که نه بس خوب مفرش است  
چون مار ارقم است جهان گاه آزمون
کاندر درون کشنده و بيرون منقش است
با خويشتن بساز و ز کس مردمي مجوي
کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است  
با هر که انس گيري از او سوخته شوي
بنگر که انس چيست مصحف ز آتش است  
عالم نگشت و ما و تو گردنده‌ ايک از آنک
گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است  
در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
در زير ران دهر هم ادهم، هم ابرش است  
خاقانيا منال که اين ناله‌هاي تو
برساز روزگار نه بس زخمه‌ي خوش است

ــــــــــــــــــــــــ
تا جهان است از جهان اهل وفائي برنخاست
نيک عهدي برنيامد، آشنائي برنخاست  
گوئي اندر کشور ما بر نمي‌خيزد وفا
يا خود اندر هفت کشور هيچ جائي برنخاست  
خون به خون مي‌شوي کز راحت نشاني مانده نيست
خود به خود مي ساز کز همدم وفائي برنخاست  
از مزاج اهل عالم مردمي کم جوي از آنک
هرگز از کاشانه‌ي کرکس همائي برنخاست  
باورم کن کز نخستين تخم آدم تاکنون
از زمين مردمي مردم گيائي برنخاست  
وحشتي داري برو با وحش صحرا انس گير
کز ميان انس و جان وحشت زدائي برنخاست  
کوس وحدت زن درين پيروزه گنبد کاندراو
از نواي کوس وحدت به نوائي برنخاست  
درنورد از آه سرد اين تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بي‌دغائي برنخاست  
ميل در چشم امل کش تا نبيند در جهان
کز جهان تاريک‌تر زندان سرائي برنخاست  
از امل بيمار دل را هيچ نگشايد از آنک
هرگز از گوگرد تنها کيميائي برنخاست  
از کس و ناکس ببر خاقاني آسا کز جهان
هيچ صاحب درد را صاحب دوائي برنخاست

ــــــــــــــــــــــ

کار گيتي را نوائي مانده نيست
روز راحت را بقايي مانده نيست  
زان بهار عافيت کايام داشت
يادگار اکنون گيايي مانده نيست  
وحشتي دارم تمام از هرکه هست
روشنم شد کاشنايي مانده نيست  
دل ازين و آن گريزان مي‌شود
زانکه داند با وفايي مانده نيست  
زنگ انده گوهر عمرم بخورد
چون کنم کانده زدايي مانده نيست  
کوه آهن شد غمم وز بخت من
در جهان آهن ربايي مانده نيست  
با عنا مي‌ساز خاقاني از آنک
خوش دلي امروز جايي مانده نيست

ـــــــــــــــــــ

اهل بر روي زمين جستيم نيست
عشق را يک نازنين جستيم نيست  
زين سپس بر آسمان جوئيم اهل
زان که بر روي زمين جستيم نيست  
برنشين اي عمر و منشين اي اميد
کاشنائي همنشين جستيم نيست  
خرمگس برخوان گيتي صف زده است
يک مگس را انگبين جستيم نيست
گفتي از گيتي وفا جويم، مجوي
کز تو و او ما همين جستيم نيست  
بر کمين‌گاه فلک بوديم دير
شيرمردي در کمين جستيم نيست  
هست در گيتي سليمان صدهزار
يک سليمان را نگين جستيم نيست  
ترک خاقاني بسي گفتيم ليک
مثل او سحرآفرين جستيم نيست  
در خراسان نيست مانندش چنانک
در عراقش هم قرين جستيم نيست

ـــــــــــــــــــــــــــ

در اين عهد از وفا بوئي نمانده است
به عالم آشنارويي نمانده است  
جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زور بازويي نمانده است  
چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بويي نمانده است  
فلک جائي به موي آويخت جانم
کز آنجا تا اجل مويي نمانده است  
به که نالم که اندر نسل آدم
بديدم آدمي خويي نمانده است  
نظر بردار خاقاني ز دونان
جگر ميخور که دلجويي نمانده است

ــــــــــــــــــــــــــــــ
از کف ايام امان کس نيافت
وز روش دهر زمان کس نيافت  
شام و سحر هست رصد دار عمر
زين دو رصد خط امان کس نيافت  
رفت زماني که ز راحت در او
نام غم از هيچ زبان کس نيافت  
و آمد عهدي که ز خرم ‌دلان
در همه آفاق نشان کس نيافت  
اهل مينديش که در عهد ما
سايه‌ي عنقا به جهان کس نيافت  
جنس طلب کردي خاقانيا
کم طلب آن چيز که آن کس نيافت

ــــــــــــــــــــــ

زآتش انديشه جانم سوخته است
وز تف يارب دهانم سوخته است  
از فلک در سينه‌ي من آتشي است
کز سر دل تا ميانم سوخته است  
سوز غمها کار من کرده است خام
خامي گردون روانم سوخته است  
شعله‌هاي آه من در پيش خلق
پرده‌ي راز نهانم سوخته است  
دولتي جستم، وبالم آمده است
آتشي گفتم، زبانم سوخته است  
ديده‌اي آتش که چون سوزد پرند
برق محنت همچنانم سوخته است
شعر من زان سوزناک آمد که غم
خاطر گوهر فشانم سوخته است  
در سخن من نايب خاقانيم
آسمان زين رشک جانم سوخته است

ــــــــــــــــــــــــــــ

طره مفشان که غرامت بر ماست
طيره منشين که قيامت برخاست  
غمزه بر کشتن من تيز مکن
کان نه غمزه است که شمشير قضاست  
بس که از خصم توام بيم سر است
بر سر اين همه خشم تو چراست  
گر عتابي ز سر ناز برفت
مرو از جاي که صحبت برجاست
گفت بيهوده بر انگشت مپيچ
بر کسي کو به تو انگشت نماست  
هيچ بد در تو نگفتم بالله
خود خيال تو بر اين گفته گواست  
اين قدر گفتم کان روي چو گل
بسته‌ي ديده‌ي هر خس نه رواست  
من همانم تو همان باش به مهر
که همه شهر حديث تو و ماست  
بنده خاقاني اگر کرد گناه
عذر آن کرده به جان خواهد خواست

ــــــــــــــــــــــ
من ندانستم که عشق اين رنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت  
دسته‌ي گل بود کز دورم نمود
چون بديدم آتش اندر چنگ داشت  
عافيت را خانه همچون سيم رفت
زآنکه دست عقل زير سنگ داشت  
صبر بيرون تاخت از ميدان عشق
در سر آمد زانکه ميدان تنگ داشت  
از جفا تا او چهار انگشت بود
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت  
دل بماند از کاروان وصل او
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت  
ناله‌ي خاقاني از گردون گذشت
کارغنون عشق تيز آهنگ داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:26  توسط رضا بی شتاب  |