داستان| مقاله | نقد و کتابخانه| معرفی| برگ

آینه

سیلویا پلات

برگردان: ضیاء موحد

نقره ام، دقیقم، بی هیچ نقش پیشین

هرچه می بینم بی درنگ می بلعم

همان گونه که هست ،نیالوده به عشق یا نفرت

بی رحم نیستم ،فقط راستگو هستم

چشمان خدایی کوچک،چهار گوشه

اغلب به دیوار رو به رو می اندیشم

صورتی ست و لکه دار

آنقدر به آن نگاه کرده ام که فکر می کنم

پاره ی دل من است

ولی پیدا و ناپیدا می شود

صورت ها و تاریکی بارها ما را از هم جدا می کنند 

حالا دریاچه ام

زنی روبروی من خم شده است

برای شناختن خود سرا پای مرا می کاود

آنگاه به شمع ها یا ماه ،این دروغگویان،باز می گردد

پشت او را می بینم و هما نگونه که هست منعکس می کنم

زن با اشک و تکان دادن دست پاداشم می دهد

برای او اهمیت دارم ،می آید و می رود

این صورت اوست که هر صبح جانشین تاریکی می شود

درمن دختری راغرق کرده است

ودر من زنی سالخورده هر روز به جستجوی او

مثل ماهی هولناکی بر می خیزد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 18:18  توسط رضا بی شتاب  |